چو گیسوی تو من در پیچ و تابم یا بن زهرا

عشـــــــــــــــــــــــــــــق منــــــــــــی تو حسینی ،من اویس قر نــــــــــــی

چو گیسوی تو من در پیچ و تابم یا بن زهرا

عشـــــــــــــــــــــــــــــق منــــــــــــی تو حسینی ،من اویس قر نــــــــــــی

آن مرد تـا نیاید ، باران نخواهد آمد


  کشتی نساز اى نوح ، طوفان نخواهد آمد       بر شوره زار دلها ، باران نخواهد آمد

  شاید به شعر تلخـم خـرده بـگیری اما           جایی که سفره خالیست ، ایمان نخواهد آمد

  رفتی کلاس اول ، این جمله را عوض کن          آن مرد تـا نیاید ، باران نخواهد آمد

    

 


به روی ندیده ات قسم چشمان عاشقم در پی واژه ای می گردند تا نامت را صدا کنند ...

اما چه کند واژه ها و چه بی معناست هر واژه ای در برابر معنای وجودت ...

از مهربانی « م » می چینم ...

از هدایت « ه » را ...

از دادگری « د » را ...

و از یوسف گمگشته « ی » را ...

و گاهی که دلم به اندازه ی تمام غروب ها می گیرد ...

و من از تراکم سیاه ابرها می ترسم ...

و هیچ کس مهربانتر از تو نیست صدا می زنم ...

کجاست آن یوسف گمگشته مهربانی که چراغ هدایت به دست در زمین دادگری کند ؟

کجاست مهـدی ... ؟

مرا در یاب ...

در انتظارت هستم و خواهم بود ... بیا ... بیا ...

مهدیا دل شکسته ام را به تو می سپارم ... دلدارم تو باش

« به امید روز ظهور »

 
 
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد