چو گیسوی تو من در پیچ و تابم یا بن زهرا

عشـــــــــــــــــــــــــــــق منــــــــــــی تو حسینی ،من اویس قر نــــــــــــی

چو گیسوی تو من در پیچ و تابم یا بن زهرا

عشـــــــــــــــــــــــــــــق منــــــــــــی تو حسینی ،من اویس قر نــــــــــــی

از آسمان نیزه ها ............

از آسمان نیزه ها ............


از آسمان نیزه ها ای هلال من

با چشم خونین  یک نظر ،کن به حال من

می ریزد اشک سرخم از ، محمل پر خون

می کشم از داغ تو آه، از دل محزون

از چه به نی ماهِ رُخَت،هاله ای دارد

دخترت از دیدارتو ، ناله ای دارد

بنگر به دخت کوچکت ، بی قرارتوست

چشمان او بر نیزه و، نیزه دار توست

جامانده از قافله و، مانده درصحرا


شاید پرستارش شود، مادرت زهرا

قرآن بخوان، قرآن بخوان ، ای هلال مَه

تا بشنود صوت تو و، پیدا کند ره

پرستارش در این سفر ، تازیانه شد

پیکر او چون فاطمه ، پر نشانه شد

 

برام رنگ ندارد حنای همسایه

برام رنگ ندارد حنای همسایه



چه غصه ها که نخوردی برای همسایه
هنوز هم که تو داری هوای همسایه
کمی به فکر خودت باش در قنوت شبت
بزرگ هست عزیزم خدای همسایه
تو ناله کردی و همسایه را دعا کردی
ز گریه ی تو درآمد صدای همسایه
دعای توست که مرگت سریع تر برسد
همین شده است دقیقا دعای همسایه
کمر به قتل تو بستند ، باز هم بانو
به فکر نان شبی و غذای همسایه ؟!
به زخم دست تو پاشید آن نمک را که
گرفته بود ز دستت گدای همسایه
به خانه ریخته اند و گمان نمی کردم
به خانه وا شود اینگونه پای همسایه
نخواستیم جواب سلام ها را ، کاش
سلاممان ندهد با کنایه همسایه
چه غربتی است که همسایه بی خبر باشد
زداغ مرگ عزیز و عزای همسایه 
قسم به سرخی  خون های چادرت دیگر 
برام رنگ ندارد حنای همسایه 

شاعر: محمد رسولی (تهران) 

عاشق عباس

داره می ره جوونیم فکر دقایق می کنم

جوابمو یه جور بده دیگه دارم دق میکتم

اگه شما ماهم نشید شب بی مهتاب چه کنه

اگه شما آقام نشید گدا بی ارباب چه کنه

گناه من مگه چیه که عاشق یاست شدم

بگو به من چیکار کنم عاشق عباست شدم

دارم آقا (می خونم) 

نوکر تو (می مونم)

نداره باور دل من آقا منو رها کنی

دست منو و از دامن کریم خود جدا کنی

چیز زیادی نمی خوام فقط منو رها نکن

آقا مثل غریبه ها به صورتم نگاه نکن

ای با وفا (ابالفضل)

ای با صفا (ابالفضل) 

خسته ام

خسته ام

من آن گلم که از ستم خار خسته ام

بس دیده ام اذیت و آزار خسته ام

با آنکه خواب راه به چشمم نمی برد

خود بیشتر زدیده بیدار خسته ام

قد دو تا و دست عصایم بود گواه

تا چند زارم و من بیمار خسته ام

دست شکسته، چادر خاکی گواه باش

بس رو گرفته ام ز رخ یار خسته ام

وقتی که راه می روم ای زینبم بیا

دست مرا بگیر که بسیار خسته ام

دستی به پشت دست زد و رنگ او پرید

وقتی که دید حیدر کرار خسته ام

بر خشت خشت خانه بود رد دست من

دیگر زدست گیری دیوار خسته ام  

سبد سبد بیارید ، گلای نیلوفری رو

وای! مادر مادر مادر مادر مادر

سبد سبد بیارید ، گلای نیلوفری رو

بیایید عزا بگیریم ، روزای بی مادری رو

بگید چاووش بخونه ، که غم از دل امون برده

بیایید حجله ببندید ، آخه مادر جوون مُرده

همیشه آرزومه ، جونیم وفدات کنم من

ازت چیزی نمی خوام ، بذار مادر صدات کنم من

سرشک از دیده بارم ، بر لبم سورهٔ کوثر

کاش تو تشییع جنازت ، می زدم بر سینه و سر

لباس سیاه پوشیدم ، گریه ها بر غمت کردم

جوونیم ویا زهرا ، نذر عمر کمت کردم

تو رو مادر می خونم ، از نیگات جون می گیرم

آگه خدا نکرده ، روبگردونی مــــــی میــــــــرم

دل من غم نصیبه ، بر لبــــــــــــم امن یُــــجیبه

مگو عجل وفاتی ، بخدا که حیدر غریبه

 

حقیقت صلاة

حقیقت صلاة

شاهنشه اعلی درجاة مایی

آقا تو حقیقت صلاة مایی


بی نور نگاه تو همه گمراهیم


تو هادی "إهدِنَـا الصِّرَاطَ ..."مایی


علیرضا خاکساری


قافله سالار


صبح وشب راهی بازارشدن می ارزد


یوسف فاطمه را یارشدن، می ارزد


باکلافی که شده بافته ازخون جگر


پیش تجارخریدارشدن، می ارزد


ای طبیبی که علاج غم هجران هستی


ازغم هجرتو،بیمارشدن،می ارزد


کاروان راه بینداز که ما شاد شویم


بخدا قافله سالارشدن، می ارزد


تاکه یک لحظه ی کوتاه بببینیم تورا


متوسل به علمدارشدن، می ارزد


هرکسی که شده مجذوب جمالت گفته


محوخال لب دلدارشدن، می ارزد

  ادامه مطلب ...

شانه های ابری

شب بود و زمین بهانه ای ابری داشت

بابای بهار شانه ای ابری داشت

تشییع گلی به دامن دریا بود

قبری که فقط نشانه ای ابری داشت